تبليغاتX

آخرین نوشته در TAKP30

هیچکسسسسسسسسس
عشقققق .زندگيییییی .مرگگگگگگگگ

دوستي يك اتفاق است ،جدايي يك قانون ،جدايي مرگ است مرگ بهترين دليل براي جدایي  

                            و آنجا که عشق فرمان میدهد

                                                              محال سر تسلیم فرو می آورد

 

 این چشم غریبه کیست پیدا شده است            بیچـاره دلــم غــریق رویا شــده است

 حس ششم عشــق به من مـی گویـــد             پای تـو به خانـه ی دلم وا شده است

 

     بی صدا شکستن دلیل بر نشکستن نیست

 

    خـدايا اگـر تو درد عاشـقـي را ميـکشيـدي

تـو هم زهرجدايي را به تلخـي ميچـشيدي

اگـر چـون مـن به مــرگ آرزوهـا ميـرسـيـدي

پشيمان ميشدي از اينکه عشق را آفريـدي

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟       گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

 سـوخت پـروانـه ولي خـوب جـوابـش را داد       گفت طولي نکشد تو نیز خـاموش شوي

  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

دلم می خواد ببخشمت اما دیگه نمی تونم


زخم دلم بزرگ شده،دیگه پیشت نمی مونم


دلم می خواد تا گم بشم که دیگه پیدام نکنی

 
زخم دلم بزرگ شده،از این بزرگتر نکنی


باید برم که دیگه دل یه جای سالم نداره


به جز گناه عشق تو،طفلی گناهی نداره


دلم می خواد ببخشمت،اما دلم جون نداره


دریای عشق من به تو،یه قطره بارون نداره
  

دنياي من چشماي من اي عمر من اين دل من ميسوزه

 
گريه نکن دروغ مي گي ميدونم اين چند روزه


تو هم مثل همه ميري و منو تنها ميزاري


عاشق نبودي ميدونم عشقتو هر جا ميزاري


برو برو هرجا بگو که يار من ديوونه بود


عاشق نبودي ميدونم بودن من بهونه بود


اما بازم اين دل من عاشقشه اونو مي خواد


ميميرم از جاي خاليش اگه بره ديگه نياد


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 

    

بیا تا بهونه دستِ مردم دنیا ندیم

بذا بین خودمون بمونه که با هم بدیم

روزای قشنگِ آشنایی که تموم شدن

کم کمَک زیر تموم حرف و قولامون زدیم

می دونی، نمی دونم چی شد یه جای سرنوشت

که حالا برای موندن دوتامون مُرَدَدیم

اگه صد ظرفیت تموم شدن باشه به فرض

نمی خواد بگی نه، ما هردوتامون تو نَوَدیم

تشنگیمون ازچشای همدیگه رفع نمی شه

من و تو منتظر یه بارش مُجَدَدیم

اگه مجنون می خواس امتحانی از ما بگیره

بذار از حالا بگم که هردومون تو اون رَدیم

تو نگفتی می ری و منم نگفتم می مونم

جلوی راه همو گرفتیم و یه جور سدیم

زندگی جدول ضربه، پُر تقسیمه ولی

من و تو گناهمون اینه که تنها عددیم

همه چی سَند می خواد به جز گناه عاشقی

من وتو برای همدیگه هزار تا سندیم

تو پشیمونی و من خوب می دونم می خوای بری

می گی امّا ما که هیچ چیزی رو برهم نزدیم

چقدَر باید برای همدیگه بازی کنیم؟

کاش از اول نمی گفتی که به هم می اومدیم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 

    

بیا تا بهونه دستِ مردم دنیا ندیم

بذا بین خودمون بمونه که با هم بدیم

روزای قشنگِ آشنایی که تموم شدن

کم کمَک زیر تموم حرف و قولامون زدیم

می دونی، نمی دونم چی شد یه جای سرنوشت

که حالا برای موندن دوتامون مُرَدَدیم

اگه صد ظرفیت تموم شدن باشه به فرض

نمی خواد بگی نه، ما هردوتامون تو نَوَدیم

تشنگیمون ازچشای همدیگه رفع نمی شه

من و تو منتظر یه بارش مُجَدَدیم

اگه مجنون می خواس امتحانی از ما بگیره

بذار از حالا بگم که هردومون تو اون رَدیم

تو نگفتی می ری و منم نگفتم می مونم

جلوی راه همو گرفتیم و یه جور سدیم

زندگی جدول ضربه، پُر تقسیمه ولی

من و تو گناهمون اینه که تنها عددیم

همه چی سَند می خواد به جز گناه عاشقی

من وتو برای همدیگه هزار تا سندیم

تو پشیمونی و من خوب می دونم می خوای بری

می گی امّا ما که هیچ چیزی رو برهم نزدیم

چقدَر باید برای همدیگه بازی کنیم؟

کاش از اول نمی گفتی که به هم می اومدیم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 

از پشت شیشه دیدم دستش تو دست تو بود

 

دیگه بهم دروغ نگو نگو کسی پیشت نبود

 

نگو که باور ندارم حرفای عاشقونتو

 

جمع کن ببر از دل من او عشق بچه گونتو

 

برات یه بازیچه بودم تو لحظه های بی کسی

 

گفتی فقط منو داری دل نمیدی به هیچ کسی

 

اما فراموشت شده حرفایی که بهم زدی

 

گفتی به من عشق منی دیدی بهم نارو زدی

 

برای رفتن از پیشم چقد هراسونه دلت

 

مگه میخوای کجا بری اینجوری گریونه چشت

 

اگه نمیدونی بدون دلم شکسته از دلت

 

نفرین قلب عاشقم همیشه هست پشت سرت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

بگو دکترا برن این نفسای آخره

تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

غزل آخرمو فدای خنده هات کنم

عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟

با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

بگو دکترا برن این نفسای آخره

تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

غزل آخرمو فدای خنده هات کنم

عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟

با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

حیف نمی شه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه رودِ این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی

تو میری و  رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم

میریو آتیش می کشی به جونم ترانه هامُ واسه کی بخونم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........

تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار......

كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............

كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم

چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه

دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ .

آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم

بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........

نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد....

دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت

تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............

ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم

نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم .

به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........

تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار......

كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............

كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم

چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه

دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ .

آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم

بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........

نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد....

دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت

تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............

ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم

نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم .

به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........

تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار......

كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............

كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم

چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه

دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ .

آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم

بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........

نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد....

دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت

تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............

ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم

نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم .

به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير آشتي


نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟


حالتو نه نمي پرسم مطمئنم خوبه حالت


هر جا هستي خوبي و خوش خيلي راحته خيالت


احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره


خوب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره


شايدم دوس داشته باشي هنوزم بري تو بارون


فقط اين يه فرق و كرده اين  دفه با من نه با اون


مي دونم كسي رو داري واسه گفتن حرفات


بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات


يكي هست كه جاي من تو پاي صحبتش مي شيني


نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني


زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي


نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي


تو همين آخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم


ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم


آينه رو رفتم آوردم با تو روبه رو گذاشتم


تلخه اما باورش كن من ديگه دوست نداشتم


اولش خاطره هارو خيلي با حوصله گشتم


چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم


چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه


چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه


مي دونم حرف و دليلات واسه جواب زياده


كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده


اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس


به حساب هر كسي خوب باشه به حساب من نيس


مهم اينه كه نمي شه عاشقي از روي اجبار


باز مي شي مثل بقيه قصه هميشه تكرار


از تو كمتر گله دارم از خودم دارم شكايت


نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت


دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون


هر چي زود بياد به دستت زود مي ره از پيشت آسون


تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم


قول دادم تو جاده عشق ديگه هرگز برنگردم


اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارس


جنس بغزش از مه و از تيكه هاي ابر پارس


توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم


تو كه اين جوري نبودي چه جوري تورو ببخشم


شايدم كاري نكردي ساقه من شكنندس


اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس


ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم


با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم


پس منم واسه هميشه مي رم از فكر تو بيرون


توي جنگل يا كه صحرا ديدي رفتم پيش مجنون


تقصير تو كه نبوده من به دردت نمي خوردم


تو رو هم مثل بقيه دس سرنوشت سپردم


نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم


جوابم ازت نمي خوام چون كه ديگه با تو قهرم


تو خيال كن از تو دورم يه جايي اون ور دنيا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

وقتی رفت دلبسته چشمای همدیگه بودیم

یه چیزی مثل اونی که مولوی می گه بودیم

وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

وقتی رفت هر دوی ما بدجوری دیوونه بودیم

از اونایی که به یاد هر کسی می مونه بودیم

وقتی رفت یه تیکه از گنبد نیلی کنده بود

سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد

وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره می یاد

بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد

وقتی رفت هردومون و گذاشت توی ناباوری

من بهش گفتم حالا اینبار نمی شه که نری؟

وقتی رفت یه عالمه سؤالا بی جواب شدن

ماهیا تو تنگای بلورمون عذاب شدن

وقتی رفت دوتا ستاره افتادن روی زمین

من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین

وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود

من نبودم زیر طاق آسمون اونم نبود

وقتی رفت غبار نشست رو رؤیاهای اطلسی

دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت درا به روی هر دوی ما بسته بود

یه چیزی مثل یه دل تو این میون شکسته بود

وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد

ماه دیگه درنیومد ستاره ادعا نکرد

وقتی رفت لونه هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درد دل دلم، هیچکسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت فهمیدم این کارا همش کار دله

خط زدم رو آرزوم گفتم نه دیگه باطله

وقتی رفت اشکامو ریختم تا پشیمونش کنم

اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن

عاقلا رفتنش و دیدن و دیوونه شدن

آخرین لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش

تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش

اما اون تصمیم ارغوانیش و گرفته بود

پیش من بود ولی انگار که از اینجا رفته بود

وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود

همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود

وقتی رفت هیچی دیگه رفته بود و من بی خبر

نامشو نوشتم اما کجا باید ببرم

بهتر اینه که بریزم اشکام و پشت سرش

تا شاید نباشه واسه همیشه سفرش

کاش بیاد مسافرش هر کی سفر کرده داره

کاش بیاد و یه دلو از دلهره در بیاره

خداحافظ تمامی سفر کرده هامون

کاش خدا بفرسته اونهارو دوباره برامون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

حیف نمی شه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه رودِ این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی

تو میری و  رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم

میریو آتیش می کشی به جونم ترانه هامُ واسه کی بخونم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:50 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

حیف نمی شه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه رودِ این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی

تو میری و  رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم

میریو آتیش می کشی به جونم ترانه هامُ واسه کی بخونم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
حسرت پرواز

 

نوش داروي بد از مرگ سهراب ...

 

اومدي اما چقدر دير / چي داري براي گفتن

اومدي بموني پيشم / يا بگي سرود رفتن

اومدي چي و ببيني / پير مردي زار و خسته

يه درخت اسير پائيز / يا درختي تن شكسته

چيزي من ندارم اي دوست / تا بخواي ازم بگيري

باقي مونده نفسي سرد / مي دونم دوباره ميري

حرف تازه چي آوردي / باز دوباره حرف رفتن

چرا از موندن نمي گي / چرا رفتن و شكستن

بعد يك عمر آشنائي / چه غريبي با دل من

بيا بردار اين تبر رو / اين درخت خشك و بشكن

اومدي بگي كه رفتي / رفتي با رقيب نشستي

رفتي و خبر نداري / كه دل منو شكستي

نمي خوام چيزي بدونم / بجز اينكه بر مي گردي

تو بيا مسافرم باش/ چرا با من سرد سردي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

سلامي بي پاسخ ...

اگر چه هنوز هم بي تو براي تو مي نويسم اما ...

مي دونم  كه مي دوني هنوز هم تنهام ، هنوز هم تا هميشه تنهام ، اما تا هميشه عاشق ...

خدايا تو مي دوني گناه كارم ... اما خدايا تو نيز مي داني گناه من تنها اين است كه انسانم و سرشار ازاحساس ، خدايا تو مي داني تنها گناه من احساس من است ...

مرا ببخش...

خدايا تنهايم ... تنهاي تنها ... بي هم نفس ... بي همسفر ... و خالي از دستاني كه پر از عاطفه بود ...

خدايا پس تو مرا درياب و دستانت را پناهم كن تا شبي آرامش بگيرم ...

خدايا تو مي داني كه در سر و در دل چه مي گذرد نه كفر و نه ريا و نه مؤمن واقعي و سر به خاك ... من همينم كه هستم ،خدايا اين منم ، من تنها يك عاشقم كه مي خواهم بي حضور رنگها ، بي حضور گناه ، بي حضور ترس از جدائي ديگر تنها نباشم...   

و تو مي تواني و از تو مي خواهم .

چرا دنيا هر چيزي را كه دوست داشته باشي از آدم مي گيرد ؟؟؟

حالا من هيچ چيزي ندارم و خالي تر از هميشه ، تنهايم ...

خدايا مرا درياب كه دل دريائي من بي تو مرداب است ...

 گناه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

مرا ديگر بازگشتي نيست ...

 

همسفر

زندگي مثه يه جاده مي مونه

كه تو مسافر بي چون و چراي اين جاده اي...

پس از سفر توي اين جاده لذت ببر كه ديگر بازگشتي نيست...

تو مسافري ... تو مسافر اين جاده اي هستي كه يكطرفه است

تو را ديگر بازگشتي نيست...

اين سفر بس طولاني است ، تو را همسفري بايد...

پس تنها نرو ... بي همسفر نرو كه چه سخت است بي همسفري...

آه كه راه دشوار است و مسير طولاني ، شايد...

تو را ديگر بازگشتي نيست...

هر روز زودتر از روز ديگر اين سفر شروع مي شود ...

زيرا وقت تنگ است و تو به آخر نزديك ...

توشه اي ديگر بردار ... اين چمدان به درد تو نمي خورد ...

توشه اي ديگر بردار...

زندگي مثله يه جاده مي مونه و تو مسافر اين جاده ...

توشه اي ديگر لازم است...

آه كه چه زود مي گذرد و تو را ديگر بازگشتي نيست...

همسفري بايد جست كه اين سفر بس جانكاه است و طولاني...

همسفري بايد جست ...

از جنس من ... از جنس سفر... از جنس فردا...

ديروز را به خاطره بسپار اما به خاطر نه...

فراموش كن كه وقت تنگ است و امروز رو به پايان ...

تو را فردائي دگر است ... ديروز را به خاطره بسپار اما به خاطر نه ...

فراموش كن ، زيرا ديروزي با من نداري ... امروز شايد . .. فردا ...

همسفري بايد جست ... مرا ديگر بازگشتي نيست ...

همسفر جاده ها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

من میرم واسه همیشه چرا باورت نمیشه؟؟!!

خستم از روزای ابری خیلی سنگینه نگاهت

دوست ندارم تو تابستون بشینم باز سر راهت

نمیخوام بازم خیالت قبله ی آرزوهام شه

تو بمون و عاشقای روی پر غرور و ماهت

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم خوب نگام کنی همونم

چمدون رویاهامو دیگه برداشتم و بستم

دیگه عین اون قدیما چشاتو نمی پرستم

رخ تو عین یه بازی منو مات قصه ها کرد

حالا بی اسمم و تنها پر پاییز و شکستم

از تو هیچ چیزی نمونده نه نگاهی و نه یادی

من سپردمت به دریا عین یه موج زیادی

تازه فهمیدم با این عشق زندگیم چقد تلف شد

تو به جای التماسم یه گلم بهم ندادی

دیگه از صبر و تحمل تو دل من خبری نیست

صحبت دشت و جنون و قصه دربدری نیست

نفسای قیمتی مو زیر پاهای تو ریختم

پس کو اون هوای تازه بگو که هیچ اثری نیست

باورت بشه دیگه اون بی گناه ساده نیستم

دیگه اون دختر تنها با پای پیاده نیستم

دیگه اون دیوونه ای که وسط آفتاب مرداد

گل سرخای قشنگ و دست تو میداده نیستم

فهمیدم سوار رویا توی قصه هاس همیشه

هر که نازش زیاده خیلی بی وفاس همیشه

اینو از تو یاد گرفتم جواب عشقای زیبا

یه جایی تو آسمونا با خود خداس همیشه

نه دیگه تو رو نمی خوام من از عشقت توبه کردم

نه یه بار ٬ دو بار و صد بار صد هزار مرتبه کردم

مث آزادی و زندون مثل پرواز و قفس بود

همه رو با داشتن تو بدجوری تجربه کردم

می رسه به آسمونا ماجرای تلخ دردم

همشون تقصیر من بود من خودم بچگی کردم

منتظر نیستی میدونم اما لطفا باورش کن

این دفه یه فرقی داره من دیگه بر نمی گردم

من میرم واسه همیشه چرا باورت نمی شه !!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

تا فهمیدی دوستت دارم دلم برات بازیچه شد

خواستم که نفرینت کنم اما دلم راضی نشد

طفلی دلم نمی دونست می خوای که اونو بشکنی

زیاده حرفای دلم خودت نخواستی بشنوی

چرا نخواستی بشنوی هق هق شبونم رو

چرا خواستی بشکنی منو دلو غرورم رو

چی رو می خواستی ببینی اینکه دارم داغون میشم

من که گفته بودم بمون واسه شب هات بارون میشم

پس چرا رفتی از پیشم ،خیلی ساده

این نبود حق من که تو بازی کنی با این دل خسته و پر درد من

جواب این همه اشک رو بگو چه جور می خوای بدی

فکر نمی کردم یه روز منو تنها بذاری بری...

یادت میاد منو تو آتیشه عشقت میسوزوندی 

منو با طعنه و حرفات جلو همه می کوبوندی

قلب مهربونه منو چه ساده زدی شکوندی

دیدی آخرشم رفتی اینجا گذاشتی و نموندی

Copyright©by:Orchid.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 
 

تا فهمیدی دوستت دارم دلم برات بازیچه شد

خواستم که نفرینت کنم اما دلم راضی نشد

طفلی دلم نمی دونست می خوای که اونو بشکنی

زیاده حرفای دلم خودت نخواستی بشنوی

چرا نخواستی بشنوی هق هق شبونم رو

چرا خواستی بشکنی منو دلو غرورم رو

چی رو می خواستی ببینی اینکه دارم داغون میشم

من که گفته بودم بمون واسه شب هات بارون میشم

پس چرا رفتی از پیشم ،خیلی ساده

این نبود حق من که تو بازی کنی با این دل خسته و پر درد من

جواب این همه اشک رو بگو چه جور می خوای بدی

فکر نمی کردم یه روز منو تنها بذاری بری...

یادت میاد منو تو آتیشه عشقت میسوزوندی 

منو با طعنه و حرفات جلو همه می کوبوندی

قلب مهربونه منو چه ساده زدی شکوندی

دیدی آخرشم رفتی اینجا گذاشتی و نموندی

Copyright©by:Orchid.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط نيما و صادق | 

دور اما نزدیک

درسته دستامون از هم دوره دلامون که دور نمیشه

دل من جز با دل تو با دلی که جور نمیشه