تبليغاتX

آخرین نوشته در TAKP30

هیچکسسسسسسس
عشق.زندگی.مرگ

خدایا احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آن را دوست

داشتن مي گذارم.

خدايا مي دانم تمام لحظه هايم با توست، مي دانم تنها تويي که مرا فراموش

 نمي کني ومي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز

 مي گويي برگرد.

خدايا تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. 

خدايا مي دانم تو هميشه با مني، ولي تنهايم مگذار. يا شايد بهتر باشد بگويم:

 نگذار تنهايت بگذارم.

خداوندا من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، من از

تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم...

خداوندا من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، من از نارفيقي

 هاي اين دنيا مي ترسم. 

خداوندا من از احساس بيهوده بودن، من از چون حباب آب بودن، من از ماندن

 چون مرداب مي ترسم... 

خداوندا من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست آشنایان  و دوستان

 دور يا نزديک مي ترسم...

خداوندا من از ماندن، رفتن و حتی از خود نیز مي ترسم ...

خدای خوبم، بهترینم، پناهم ده. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:9  توسط صادق | 
ساکت و تنها

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما

هیچ کس او را نمی خواند

برگ ها را میدهد بر باد

میرود از یاد

              هیچ چیز از او نمی ماند.

بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هر جا که باداباد!

بادبان را ناخدا باد است

لیک او را هم خدا،هم ناخدا باد است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:6  توسط صادق | 

آخرش که چی؟یه روز باید وداع کرد مگه غیر اینه

ولی می خوام وداع من فرق کنه

یواشکی خودمو ازش دور کنم

با اینکه واسش مهم نیست ولی نمی خوام ناراحت شه

حتی یه لحظه

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:4  توسط صادق | 
بغض می کنم و می نویسم بغض می کنم تا دانه های بیرنگ احساس

آرام آرام گونه ی بی رمقم را تر کنند ، بغض می کنم تا راه گلویم بسته

 شود و هزار حرف نگفته را در نطفه خفه کنم مبادا کودکانی شوند که

بی شرمی را به جشن نشینند

چرا باید آهسته گریه کنم ؟ چرا باید اشکهایم را از نگاه بی تفاوت

مردمانی که از سر درد بی دردی را فریاد می زنند بدزدم؟ چرا باید

عقده ی دل در خلوت بگشایم مبادا این هرزه گویان بی دلیل غرور

 بر باد رفته ام را نداشته انگارند

بگذار بی شرمانه در میان نگاه عریان از مهربانی بگریم ، بگذار صدای

هق هق تنهایی هایم کبریای خدا را بلرزاند شای دل تنهای خدا بر

 تنهایی ام رحم آید و دست تقدیر را نگه دارد تا بیش از این

را در دفتر بیقراری هایم مشق نکند

می خواهم بلند بلند از سر بیچارگی اشک را مهمان چشمانی کنم

 که با هزاران واژه ی مقدس مردمان بیگانه اند ، چشمانی که آرزو را

تنها به خواب های بی رنگی سپرده اند که شبانه فراموشی را

 مهمان دل می کنند

بگذار بگویند بچه است ، مگر نه اینکه کودکی سرشار از حس

 سادگی است، مگر نه اینکه کودکی دنیای سپیدی ها و صداقتهاست .

اگر اشک بی دلیل من کودکی را به یاد می آورد پس بیشتر و رساتر

ضجه می زنم

گریه زیباست آرامشی که در پس بارش ابر دل بر روانم جای می گیرد

 مرا به اعتیاد گریستن واداشته ، و من باز هم گریه می کنم چه مرا

کودک بخوانید ، چه برای اشکهای گاه با دلیلم به باد تمسخر بگیرید ،

چه با اجازه و بی اجازه در دل ظنی به من جای دهید من باز

می گریم که هیچ چیز جز دانه دانه ی اشک پربهایم آرامش دنیای

شما آدمیان را مهمان قلب تنهایم نکرد

باز می گریم

من تنها را با دل بی درد شما چه کار

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:50  توسط صادق | 
یه وقتایی میشه که نیاز به فریاد زدن داری،به گریه کردن

الان احساس نیاز می کنم پس...

...الهی...

در تقدس آیه های تو بی محابا اشک می ریزم

واژه های مبهم آیه هایت را با تسبیح اشک هایم دانه دانه معنا می کنم

وتو،سجاده ام را به هم می بافی تا پر از باران چشم هایم شود

و دیری نمی پاید که دریا می شود و سرشار از تو

و لحظه ای دیگر...

اشک هایت با ستاره ای در کهکشان متولد می شود

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او...

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:45  توسط صادق | 

 

مثل شروع همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود...
من بودمو تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم ...یه عالمه آدم با یه دنیاآرزو
یه ور دنیا من بودم تنهای تنها با یه دل شکسته...با یه قلب که هیچکی
صاحبش نبود با چشمایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه
با دستایی که قول داده بود دست هیچکی رو از عشق نفشاره
اون ور دنیا تو بودی ویه قلب عاشق؛یه دنیا آرزو.. با دلی که عذاب عشق
روچشیده بود با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود...با چشمای
مغروری که اصلا نمیشد ازش خوند چه قدر ساده و راحت اشکی میشن
....
من اومدم تو هم اومدی یه
جای دنیا به هم رسیدیم
چشمت اوفتاد توی چشمام... ته نگات خوندم چه قدر ساده ای ودوست
داشتنی نمیدونم تو از نگام چی خوندی اما...
انگار یکی توی دلت میگفت دیگه گمشده ت رو پیدا کردی
روزها اومدو رفت چه قدر توی تنهایی یواشکی به یادت بودم..در دل کردیم با
هم خدیدیم....گریه کردیم
برات از تنهایی هام گفتم ..برام از دلتنگی هات گفتی
چقدر واسم حرفای قشنگ زدی..از دوستی و عشق و محبت
اون روزا من بودم با یه دنیا بی اعتمادی...گفته بودم میترسم...آخه چشمای
کنجکاو مردم من و تو رو میپایید
من دیگه تو شده بودم تو دیگه من شده بودی...قلب من دیگه صاحب داشت
چشام قسمشو شکسته بود
اومدم دستمو بزارم توی دستات اما ترسیدم ..نمیدونم چی شد
کی منو تو رو از هم جدا کرد؟
آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق منو تو رو نظر کرده بودند
دستمو پس کشیدم تو باز خودت شدی و من باز خودم
منو تو به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم...
لحظه ی جدا شدن هر کدوم برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم
اما یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم صدای خنده ی حسودا رو
میشنیدم دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم ..دوباره برگشتم
تو با یه چمدون پر از اشک میرفتی
صدات زدم فریاد زدی دیگه صدام نزن کاشکی اون لحظه ی آخر
بر می گشتی نگام میکردی...برات دست تکون دادم ندیدی
نمیدوم تو کجا رفتی و به کجا رسیدی..فراموشم کردی یا نه؟
حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسم مونده..کاش اون لحظه ی
آخر که صدات زدم بر میگشتی و نگام میکردی شاید به جای دل من
دل اون حسودهارو میشکستی
...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:38  توسط صادق | 

 

 

شراب عشق را افسانه ايست درد انگيز و دلخراش.

هنوز فراموشم نمي شود كه در آنروز پائيزي به هنگام غروب،

غروبي كه حاكي از يك عشق پاك مي بود،لحظه ايكه

 طبيعت آغوش  

گشوده تا عشاق عشقبازي كنند، گامهاي دو عاشق بر گونه جاده باريك

 و خلوتي سيلي مي زد، بسوي كاخي با شكوه، قصري افتخار

 آميز روي نهاده بودند.

محيط آرام و غمباري بود، گلهاي زيبا هر كدام بر فراز شاخه اي خودنمائي مي نمودند،

 در ميان اين قصر آرام و خاموش جسد دو عاشق با وفا به خاك

 سپرده شده بود.

سنگ گورشان را گلهاي زيبا پوشيده بود، نهال انگوري زير

قدومشان روئيده بود،

پيوندها از اين نهال زدند و انگورش را شراب ريختند، آنرا شراب

عشق ناميدند.

تاريكي همه جا را فرا گرفته و اين دو دلداده كه براي سوگند

وفاداري بر كنار مزار

قربانيهاي عشق رفته بودند، جامي از شراب عشق نوشيده

و باز مي گشتند.

   اين بود افسانه شراب عشق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:35  توسط صادق | 

۱.مهم نيست قشنگ باشی ،قشنگ اينه كه مهم باشی حتی برای يك نفر

**********

۲.به همه عشق بورز به تعداد كمی اعتماد كن وبه هيچكس بدی

 نكن(شكسپير)

**********
۳.اگر تمام شب برا ی از دست دادن خورشيد گريه کنی لذت ديدن

ستاره ها را هم از

دست خواهی داد

**********
۴.زندگی فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه

 پرواز پرستو ها

نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از

خواب زمستانی

خاک... نفس سبزبهاری جاريست

**********
۵.منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما

لجباز نباش.صریح

 باش اما گستاخ نباش.بگو آره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا

**********
۶.افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد

 جدی نگیرش،

چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که

 دیدنه، اما اگه یه

 روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون

 که داری چیزی

رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

**********
۷.زيباترين عكسها در اتاقهای تاريك ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو

قسمت تاريك

 زندگيت واقع شدی .. بدون كه خدا می خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه

**********
۸.يه مرداب برای بدست آوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش ن

يلوفر بهم نخوره 

 پس اگه کسی رودوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن.

**********

۹.یک دوست خوب می گفت: آدما مثل کتابند که تاوقتی تموم نشن

جذابند. پس

 سعی کن خودتو تند تند جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم بشی.

 برای این که

وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سراغ یک کتاب

**********

۱۰.شريعتی: دنيا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را

دوست نمی

دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی

 که تو دوستش

 داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمی رسند

 و اين رنج

است . زندگی يعنی اين.....

**********

و در آخر...

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که از درخت می افته یه دونه از

غم های توی دلت

 کم بشه و دیگه هیچ وقت ناراحت نباشی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:34  توسط صادق | 
 

     تو

کی گفته تنهام وقتی تو نیستی

فکر کردی موندی تمام هستیم؟

 اونوقت که بودی قدرم نداشتی

حالا که رفتم قدرم دونستی؟

 دوست می داشتم تا وقتی بودی

از وقتی رفتم دیدم کی بودی

 همیشه هردم می گم به قلبم

امیدوعشقم همه تو بودی؟

 بیچاره قلبم چه سوزی داری

برات بمیرم راهی نداری

 عذاب اون عشق مونده رو دوشم

باید که کم شه بارش زدوشم

 طاقت ندارم بازم بشینم

به پای عشقی که دل نداره

 هنوز می ترسه بگه به عشقش

اگر تو شیدا شدی به عشقم

 منم می خوامت اسیر عشقم

ولی نمی شه بگم از عشقم

 اما حالا که چیزی نمی گه

از من وعشقم حرفی نمی گه

 باید بمیره یادش تو قلبم

هر چند هنوزم اسیرقلبم        

 تنهایی

همیشه تنها بودم با اینکه  کنارم پر بود از ادم ها ی رنگارنگ

نمی دانم چرا هیچ کدامشان رنگ دل خواه من نبودند

اما با تمام تنهایی ام هر گز فریاد نزدم که تنهایم

همیشه خندیدم در حالی که قلبم از درون می گریست

همیشه خنداندم تا دیگران شاد باشند در حالی که خود بیشتر از انان محتاج لبخند بودم

 همیشه گفتم خوشا به حال دلی که به راحتی برزبان جاری می سازد تنهایی اش را

نه مثل من که می ترسم از بیان تنهایی ام اما.....

انکه دوستش می داشتم همیشه گفت تنهایم

و من پنداشتم او کسی است که من همیشه دوست داشتم باشم

اما اندکی نگذشت که فهمیدم او سرش بیش از همه شلوغ است

 وتنهایی فقط شعاری بود برای جذب مشتری بیشتر

کمی بعد دیدم این تنها من نیستم که تنهایی ام را میان گنجینه ی اسرار پنهان می کنم

و میخندم ومیخندانم که دیگران هر گز ندانند که من تنهایم وحسرت زندگی ام

معشوقه ای است که روزی خواهد

امد

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:28  توسط صادق | 

این گونه احساس می کنم که عاشق نبوده ام  ٬ نیستم وتا به حال

 کسی را دوست

نداشته ام

من تنها گمشده ای در افکارم هستم بی هدف ٬ سرگردانم  و

 نمی دانم سر منزل

مقصود کجاست

در این تاریکی و جاده های بی انتها کسی را نمی بینم ٬ تنم سرد

است و قلبم به

شماره در آمده است نفسم را در سینه حبس می کنم  

از احساسم دیگر سخن به میان نخواهم آورد . من تمام احساسم و

آرزوهایم را در دل

حبس خواهم کرد تا روزی که او بیاید.....

من در انتظار او می نشینم و ثانیه ها را یکی بعد از دیگری شماره

 خواهم کرد

دیگر توانی ندارم خود را ناتوان ترین موجود روی زمین می انگارم در

حالی که معبودم

مرا اشرف مخلو قات نام نهاده است

نمی دانم چرا خدا کاری نمی کند مگر زمین را نمی نگرد

زمینی که روزی عاری از هرگونه سیاهی بود و همه آرزوی زندگی

 بر روی آن را

داشتند امروز بر روی آن تنها سیاهی را می بینم

در هر گوشه ای از آن مردمانی هستند به ظاهر زیبا ٬ پاک ساده و

دوست داشتنی

ولی آن هنگام که با آنها مدتی هم نشین می شوی دیگر از

زندگی و انسان

بودن پشیمان خواهی شد

آیا واقعا این است آنکه معبودم نامش را اشرف مخلوقات نهاده است

وما انسانها دیگر ندای او را نمی شنویم

من تورا صدا می زنم ای کاش که دستانم را رها نکنی ٬ تا آخر خط

همراه من بیا و در

آن کوچه های تاریک و هزار پیچ زمانی که چشمانم را می بندم در اعماق

 وجودم نور تو

راهنمای من باشد

من همچنان تو را صدا می زنم می گویم که تنهایم و تنها خواهم ماند

 ....اما نه تو

کجایی در دلم و اعماق وجودم

سپید می خواهد که فرازمینی باشد ٬ من هم می خواهم و همه ی

ما انسانها 

آمده ایم که فرا زمینی باشیم ....

اما راه را گم کرده ایم ٬ به جای محبت کینه ٬ و به جای دوستی

 دشمنی ٬ به جای

آنکه

با هم و در حظور هم عاشق باشیم در خفاء و باطن خود پر از نفرت هستیم .

ای کاش دیگر این چنین نبود ٬ ای کاش که تو زودتر می آمدی ....

همه می گویند که تو زمانی خواهی آمد که همه جا پر از سیاهی گردد.

 و آن وقت تو 

تمام سیاهی ها را پاک خواهی کرد

اما من التماس خواهم کرد ٬ التماس خواهم کرد که زودتر بیایی آخر دیگر

توان دوری را

ندارم .

تمام لحظات با خود زمزمه خواهم کرد که اگر قرار باشد تو چندین سال بعد بیایی 

آدم ها چگونه زندگی خواهند کرد و در میان سیاهی مطلق چه خواهند کرد .

من در نجوای شبانه ی خود می خواهم که بیایی و ما را با خود به

 فراسوی زمین ببری

آنجا که همه فرازمینی خواهیم شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:25  توسط صادق | 

تو سکوت شبی آرام و پر ستاره تارکی شبی را می دیدم که با نور

ستاره ها و درخشش ماه روشن شده بود

و من احساس عجیبی داشتم احساسی که برام ناشناخته بود.

ناگهان به یاد خاطرات گذشته ام افتادم که برای اولین بار تصمیم گرفتم

دوستی را یرای خودم پیدا کنم که با ان درد ودل کنم

ولی کسی را پیدا نکردم من توی این دنیا دوتا گوش شنوا می

خواستم  که حرفهای من را گوش کنه من را دل داری بده.

یادم می یاد که آن روزها کسی را پیدا نکردم و در حقیقت می توانم بگم

که هیچ دلی را پیدا نکردم که همراه دلم باشه

ومن تصمیم گرفتم حرفهای دلم را در دفتری که همراه من شده بود و

وجودم را پر از آرامش می کردبگم.

دفتری که با سکوت شیرینش پای درد ودل من می نشست ومن را دل

داری می داد ولی از این حد هم فراتر بود

بیشتر از دو گوش شنوا انگار روح داشت ٬ با من زندگی می کرد٬ حرف

می زد وبرام یک تکیه گاه بود٬

تکیه گاهی که هیچ وقت من را تنها نمی گذاشت وچیز های با ارزشی

را به من یاد داد.

وقتی که نا امید بودم امید رو٬ و وقتی از آرزوهام با آن  صحبت می

کردم و فکر می کردم که هیچ وقت محقق نمی شوند 

به من اراد ه ای داد تا اینکه بتوانم آنها را به واقعیت تبدیل کنم.چگونه به

آرزوهام ایمان بیاورم و اینکه هدف چیه و برای رسیدن به آن چه طور باید

تلاش کنم.

یادم می یاد که می گفت صداقت بهترین چیزی که نه تنها دل تو بلکه

دلهای اطرافیانت هم می توانند آن را داشته باشند

و با گذر زمان با عنصر های قشنگ تری آشنا می شدم.

حالا ایمان را را پیدا کرده بود٬معنی اراده رو فهمیده بود ولی یک حفره

ی بزرگ را در قلبش احساس می کرد

که می توانست سر چشمه ی ان حس غریب تو آن شب مهتابی باشه.

دلم به سراغ دفترش رفت و شروع کرد به نوشتن و آن قدر نوشت تا به

عشق رسید٬ با عشق می نوشت 

 از ابتدا تا انتهای دنیایی نوشت که می توانست سرشار از عشق باشه

و عاشق شد.

حفره ی قلبش روبا عشق معبودش پر کرد وبه خاطر هدیه ی جدیدش

از او تشکر.    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:21  توسط صادق | 
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم

                 اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم...

 

 
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم ؟؟

 
 
من اگر اشکي در چشمانت بودم گريه مي کردم وبر روي
 
 صورتت جاري فرود مي آمدم و به گونه هايت آنقدر جاري
 
 مي شدم وبوسه مي زدم تا همانجا جان مي سپردم
 
 اما اگر تو قطره ي اشکي در چشمان من بودي هيچ وقت
 
 گريه نمي کردم تا تو را از دست ندهم
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:44  توسط صادق | 
دلم می خواهدحرف بزنم٬ دلم می خواهد که درد ودل کنم٬ با کسی حرف بزنم که

حرف دلش با حرف دلم یکی باشه.

با کسی درد و دل کنم که با درد٬ دل من آشنا باشه ودرد دل من را

دواء کنه.اما باز هم

مثل همیشه کسی را پیدا نکردم٬

کسی را پیدانکردم که حرف دلش با حرف دلم یکی باشه و افسوس

 صد افسوس که

هیچ پرستاری برای دل شکسته ی من پیدا نشد تا از آن مراقبت کنه.

آره هیچ کس پیدا نشد ولی این اصلآ تقصیر آدم های اطراف ما نیست

تقصیر هیچ

کس نیست چرا که حرف دل ....

هر کس با دیگری فرق داره دل هر کس یک آرزو یک هدف داره البته

 خیلی از آدم ها

هستندکه شاید هنوز سردرگم باشند

 و هدفشان را پیدا نکرده ویا هنوز به دنبال یک آرزوی بزرگ.

ولی اگر از همه ی این این گفته ها بگذرم باز هم به دل شکسته ای

 می رسم که

هیچ کس نتوانست پای درد ودل آن بشینه و وقتی کسی را پیدا نکرد

  متوجه دفتری شد که زیر دستهاشه ومدادی که تو دستهاش.

نوشت که امروز تنهاست٬ تنهای تنها و واقعآ نمی دانه که به کی

 می توانه اطمینان

کنه و یا اینکه در اطرافش کسی پیدا می شه

 که به آن اطمینان کنه دلی که بتوانه به آن تکیه کنه و از آن کمک بخواهد.

و این دلیلی شد که شروع به جستجو و زمانی را به فکر کردن اختصاص بده.

از هر کس که سر راهش قرار می گرفت یک سئوال رو می پرسید

و از هر کس یک

جواب رو می شنید.

جوابهای مختلفی رو از افرادی که هر کدام اعتقادها و باورهای 

خودشان را داشتند اما

هیچ کدام از آنها برای دل شکسته ی من قابل باور نبودند.

خسته شد می خواست که گوشه ای بشینه و درد و دل کنه  ولی

 باز هم کسی رو

پیدا نکرد.

کم کم داشت نا امید می شدچیزی که هیچ وقت نگذاشنه بود به

 وجودش راه پیدا

کنه.اگه تا آن زمان خسته وشکسته شده بود هیچ وقت نمی گذاشت

که نا امیدی به درونش نفوذ کنه و از ریشه نابودش کنه پس باید به

خودش امیدواری

 می دادولی این بار با دفعه های پیش فرق داشت مدت زمان زیادی

 را صبر کرده بود

هر بار که مشکلی برش پیش می آمد خودش رو امیدواری می داد

که بالاخره یک نفر

پیدا می شه که حرف دلش با حرف دلم یکی باشه ولی باز هم

کسی را پیدا نکرد.

با تمام وجودش معبودش را صدا کرد واز او کمک خواست شروع به

صحبت کردن با

خالقش کرد و حرفهاش را به زبان آورد وگذر زمان یرای دلم آرامش

 را به ارمغان  می

آورد.

حالا دلم حرف زده بود با کسی که حرف دلش را فهمیده بود وکاری

 کرده بود که به

آرامش برسه حالا تمام وجودش پراز آرامش و امید بود

امید به زندگی٬ امید به آرزوهای بزرگی که شاید در ابتدا فقط یک آرزو

 بودند اما

 همه ی انها تبدیل به هدفی شده بودند که برای رسیدن به آنها تلاش

 می کرد وهیچ

اتفاق کوچک و بزرگی آن را نا امید نکرد

تصمیم گرفته بود هر روز را به امید رسیدن به هدفش آغاز کنه و تا هدفی

 هست امید

هم هست و هیچ وقت اجازه نخواهد داد که روزهاش با هم تکراری بشوند

 ویا اینکه از زندگی خسته بشه چون یک آرزو٬ یک هدف ولی پر از امید داره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:34  توسط صادق | 
 

تنهایی فکر کردن رو دوست دارم گرچه گاهی اوغات اونقدر تو

تنهایی فکر می کنم که

فرسنگها از دنیای عاقل ها دور می شم و قدم به دنیای

 دیونه ها می ذارم

اما بازهم تنها هستم و تو فکر٬ تو فکر یک زندگی جدید

زندگی ای که رنگ و بویی تازه داشته باشه بدو ن دغدغه

زندگی ایی که  تو آن بتوانم تنها باشم و تنهایی رو یک جور دیگه تجربه کنم

تنها باشم فعلآ تنها کی می دونه شاید تا آخر عمر تنها

تو همین فکر ها بودم یک سئوال جدید ملکه ی ذهنم شد

زندگی چیه؟

برای چی زندگی می کنیم؟

اگه ما آدم ها نبودیم چی می شد؟

تعریف ما آدم ها از زندگی چیه؟

وقتی که اومدیم روی این کره ی خاکی خونه ساختیم٬

زمین های کشاورزی رو

شخم زدیم و زندگی شروع شد

وقتی که نتوانستیم تنها باشیم و احتیاج به یک هم صحبت پیدا

کردیم و حاضر بودیم

که دنیا رو زیر رو کنیم تا یک هم صحبت خوب پیدا کنیم تا وقتی

 که غصه می یاد

سراغمون دستهاش رو بگیریم و خیلی آرام سر روی سینه هاش

 بذاریم و حرف بزنیم

اگر هم خیلی زیاد دلتنگ بودیم چند قطره اشک می تونه ما رو تو

 آغوش کسی که هم

صحبتمون شده آرام کنه.

اما الان دنیای ما با تمام قشنگی ها و رازهایی که داره٬ رازهایی که

من و تو باید با

هم و دست تو دست هم بریم سراغشون تا ببینیم که چی می گن

 و ما چه طور

زندگیمون رو شاد تر از روز گذشته بسازیم باعث شده که هر روز بیشتر

 از روز گذشته

از اونهایی که دوستشون داریم و می خواهیم کنارما باشن فاصله

 بگیریم و درست تو

زمانی که بیشتر از هر موقع دیگه احتیاج به هم صحبت داریم تنها

 بمونیم و آرزوی تنها

بودن رو برای خودمون تا آخر عمر داشته باشیم.

من یک عاشق خسته و دل شکسته و نا امید دارم از زندگی

می نویسم و می خوام با

افکارم و نوشته هام طرز فکرم و زندگی رو برای خودم تا آخر عمر عوض

 کنم و باز هم

می پرسم که

زندگی چیست؟

یک شاعر می گه زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد

 اما واقعآ کی می

دونه که اون حس غریب چیه

شاید به خاطر اینه که تو سفره٬ سفر برای رسیدن به یک جای بهتر

برای یک زندگی جدید

برای پیدا کردن یک سر پناه.......  یک جفت خوب

کی می دونه شاید هدف اون پرنده از مهاجرت پیدا کردن آسایش

بیشتره و یا یک

زندگی بدون دغدغه

و بازهم این زندگی بدون دغدغه است که می تونه سر آغاز یک

حس غریب باشه

همان حسی که مدتهاست من رو در بر گرفته و من هم به دنبال

 یک زندگی بدون

دغدغه

اما این عاشق خسته می نویسه که تعریف زندگی نمی تونه فقط حس

غریب یک مرغ

مهاجر باشه....آخه زندگی بدون دغدغه نمی شه اگر هم

بشه اسمش

 دیگه زندگی

نیست و باید یک اسم جدید براش پیدا کنیم

یادم می یاد یک بار که همین جوری برای دلم می نوشتم به یک

 سئوال رسیدم که راز

دل ما آدم ها چیه؟

نوشتم می تونه یک باغ پراز گل سرخ باشه

می تونه دلی باشه که زخم خورده ی عشقه یک عشق آسمانی

نه زمینی درست

مثل راز گل یاس باشه

نوشتم که می تونه اطمینان ما آدم ها به خودمون و اطرافیامون باشه

و می تونه زمانی باشه که ما آدم ها بدون فرشته ی نگهبانمون

 زندگی کنیم و راه

درست زندگی رو گم نکنیم

و نوشتم که ما راز دلمون رو روزی می توانیم کشف کنیم که با به

 پایان رساندن اون

روز فرشته ها برامون هورا بکشن و تو دلشون خوشحال

 از اینکه مراقب ما هستند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:32  توسط صادق | 

عشق

 

روی زمین کسی نیست که لیاقت عشق رو داشته باشه به غیر اونی

 که بالای سرمونه

نمی دونم تو زندگی چی کار کردی و چه ادعایی داشتی که خدا تو رو

 امتحان کرد

همان طوری که من رو امتحان کرد

عشق مترادف چی می تونه باشه تو بگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتن یک نفر خیلی زیاد طوری که با چشم بسته براش

هر کاری رو انجام بدی

احساس دل تنگی برای اونی که تو قلبت خونه کرده و یادش رو

نمی تونی از ذهنت پاک کنی

فکر کردن طوری که تمام شب و روزت باهم یکی باشه و فقط یک

 رنگ داشته باشه و اون یک رنگ هم یاد آور معشوقت باشه

حالا معشوق تو کیه؟؟؟؟

یک ادم زمینی یا فرا زمینی یکی از جنس نور یا خاک تو بگو ...

انتخابش با تو

چند وقته که خیلی دلم برات تنگ شده دوست دارم که با تو حرف بزنم

اما نمی تونم

آخه تو دلت برای یکی دیگه تنگ می شه

هیچ کس رو وارد زندگیم نکردم آخه هر کس که بیاد با تو مقایسه

 می شه و تو بهترینی

خیلی از حرفها و اتفاقها برام تداعی می شن به یک نقطه خیره

می شم

روزی که از یکی دیگه حرف زدی از رابطه ها....وخاطره هایی که

 من با تو داشتم

زمانی که کنارم بودی و مغرور و خودخواه فقط به خودت فکر می کردی

اگه این طور نبود نمی رفتی.........

تو زندگیت هیچ نقشی نداشتم آخه از نظر تو عجیب بودم ٬ هیچ جایی

 نداشتم چون با

تو رابطه ای نداشتم

می گفتی که با اون یک ماه توی یک خونه زندگی کردی درست مثل

یک زن و شوهر

عشق بازی کرده بودی اما من به خاطر عشقم و اعتقادم این

کار رو نکردم

من محکوم شدم و تو حکم اعدام من رو صادر کردی

باز هم به یک نقطه خیره می شم اما این بار صحفه ی سفیدی

 رو می بینم ٬

صحفه ی سفیدی که هیچ نقشی روی اون نیست

هنوز هم دلتنگ تو هستم ٬ هر وقت که دلتنگ می شم از تو

 می نویسم

می دونم که تو نیستی ٬ و رفتی ....دلم می خواد که یک نفر دلتنگم

 بشه دوستم

داشته باشه همان قدر که من تو رو دوست دارم

اعترافی که تا به حال برای هیچ کس باز گو نکردمش اما باید تو بدونی

 آخه برای

محکوم کردن و صادر کردن حکم اعدام همه چیز رو باید بدونی...

تو دلتنگی هام و تنهایی هام فقط خدا رو می بینم و یاد اونه که من

 رو آروم می کنه

وقتی که دلم می گیره می بینم که دوستم داره به اندازه ای که

من تو رو دوست دارم

حتی بیشتر ... وقتی که کاری از دستم بر نمی یاد تا کمکت کنم

اونه که دستهاش

رو به سمت من و تو داراز کرده

خوشحال می شم که هوام رو داره و با تمام دلتنگی هام می تونم که

 به زندگی ادامه بدم

چشم هام سنگین می شن آروم اونها رو می بندم خوابم می بره اما

 تو خواب هم تو

رو احساس می کنم با یک کابوس از خواب می پرم چشم هام می سوزن اما اونها رو

باز نگه می دارم

تو حیاط می شینم اطراف رو نگاه می کنم درخت هارو  و گل هایی که

 تازه به زندگی

لبخند زده اند

دلت تنگ می شه و اونی با تو عشق بازی کرده کنارت نیست به

 فکر فرو میری اون

وقته که می یام تو ذهنت می دونی که یک نفر هست این ور دنیا که

دوست داره اما

کنارش نیستی چون نخواستی که کنارش باشی

از اون دوری خیلی دور ...تو رفتی که رنگ زندگیت رو عوض کنی ...

رفتی که شاد

باشی ...اما نمی دونستی که به قول خودت آسمان همه جا یک رنگه...

وتا خودت نخوای رنگ اون عوض نمیشه....

منو ببخشش که اگر منم تو رو محکوم کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:28  توسط صادق | 
 

یادمه که یک روزی اومدم از عشق نوشتم از عشق جدیدم

تولدش رو تبریک گفتم

از معشوقم نوشتم همونی که آسمونیه ٬ حواسش به منه ٬

نمی خواد که ناراحت

باشم می خواد که شاد باشم و زندگی کنم

خوب می دونم که اگر خودم رو بسپرم به اون خوشبخت تریتن

می شم می دونم که

شاد زندگی می کنم

نوشتم که معبودم تو رو امتحان کرد برای ادعایی که نمی دونم چی بود

امروز اومدم بنویسم که من رو هم امتحان کرد ٬ برای نوشته هام

برای اعتقاداتم

 برای

دعایی که از ته دل برای تو کرده بودم برای اشتباهی که کرده بودم .....

اما منم اشتباه کردم و نمره ی قبولی رو نیاوردم ....

اشک ریختم و اشک ریختم و اشک  ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:24  توسط صادق | 

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم

آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که

 دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به

اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها

 به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

 و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ

 دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو

هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه

 جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬

هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را

اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و

 ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که

 از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد

 و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:19  توسط صادق | 

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ

قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و

تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم

 با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی

مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها

گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد

تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...


بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو

دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش

 می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با

همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی

 دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده

بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای

 قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش

کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ

سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...


آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی

 که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه

نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر

خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای

عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق

مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد

 اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق

 تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون

 برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600

تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن

 انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و

 لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم

 چسبونده بود...


تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی

 سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این

 افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک

 و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...


اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد

نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره

 متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...


با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم

 بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار

سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا

قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش

که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا

حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی

فضای تاریک پیچیده بود.


عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین

 بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که

 قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی

 سرد و بی روح رو داشت.


آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش

کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما

عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل

مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی

 اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !


ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .


هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش

خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد

خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی

کشتنش نه...


کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه

 کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره

 میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای

"تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه

تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و

لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...


شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه

 ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

اما پسر بعد از این ماجرا  دو روز بیشتر تو دنیا نموند  چون خیری

 از عشق و عاشقی ندیده بود

 

       به او گفتم دوستت دارم خندید

              اما روی یک شیشه ی بخار شده ای نوشتم دوستت دارم

                                 ارام گریست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:14  توسط صادق | 

 

واژه تنهايي را در قلبم ... نشانه گذاشته ام...

.

شايد روزي كسي بخواهد آن را بردارد .. و يا تلنگري به آن بزند..... اما من.... با تنهايي انس

 گرفته ام ..

.

تنهايي .. تنها رفيقيست .. كه تا ابديت با تو خواهد ماند.... نامرد .. نيست.... آدمي زاد نيست....

.

تنهايي .. خود خود خودت هست................ تنهايي زيباست...... زيبااااااااااا...

. خدا تنهاست.............. خدا يكتاست........... خدا بي همتاست..........

.

من تا ابديت با تو ميمانم...... با تو اي دوست مهربانم..... مرا به خاطر بسپار...... منم... من...

.

شايد روزي ....... با وجود تو رها شوم.. به سوي مرگ................... مرگي سرشار از تو..

اي تنهايي...

.

.............................. تنهايي........ مرگ ...........سكوت .............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:22  توسط صادق | 
چشمانم را بی اختیار می گشایم و بدونم هیچ هراس و ترسی از آینده میخندم...

.

آخر خنده ام دیگر چیست؟ ... مگر می شود کسی آروزیی نداشته باشد ؟...

.

کم کم خنده ام به سکوت تبدیل می شود.... دستان سردم را به هم می فشارم ...

.

آه ......  چه آرزوی پوچی ....!!   ....  از تمام زندگی ام جز خیال و تصور چیزی ندید ام....

.

حتی انسانهایی را که با خیال زندگی کرده اند و می کنند...... و به امیدی پوچ...

.

به راستی به چه امیدی می توان نفس کشید ... به چه امیدی میتوانم لبخند زد.. می توان شاد بود ؟...

.

به چه امیدی می توان امید داشت ... آن هم در میان قبیله ای از دروغ و نیرنگ و تباهی و نامردی؟....

.

های تو... ...

آری با توام.. تعجب نکن... تو به چه می اندیشی و هوایی را که مسموم است تنفس میکنی ....؟؟!!

.

چرا باید گفت همه چیز خوب است .. و چرا باید دروغ گفتن را لحظه ای تجربه کرد که عهد نگفتنش را بسته بودیم؟؟ !!...

.

و همه این چنین اند........ بیا پر پرواز را بگشاییم... بیا سبکبار از این دیار  دل بکنیم.....

.

بیا به مرگ بیاندیشیم..... آری جهان با مرگ زیباست..... و ما خود مرگیم....

.

..................تنهایی...................مرگ...................سکوت......................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:21  توسط صادق | 

 

خوابيدي بدون لالائي و قصه


بگير آسوده بخواب بي درد و غصه


ديگه كابوس زمستون نمي بيني


توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني


ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه


جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه


ديگه بيدار نمي شي با نگروني


يا با ترديد كه بري يا كه بموني


رفتي و آدمكها رو جا گذاشتي


قانون جنگل و زير پا گذاشتي


اينجا قهرن سينه ها با مهربوني


تو تو جنگل نمي تونستي بموني


دل تو بردي با خود به جاي ديگه


اونجا كه خدا برات لالائي ميگه


ميدونم ميبينمت يه روز دوباره


توي دنيايي كه آدمك نداره ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:19  توسط صادق | 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:13  توسط صادق | 
 

اگر غم هم مرا تركم كند...

تنهاي تنها مي شوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:45  توسط صادق | 
 

اگه یه روز یه جایی دلت رو شکستم

حلالم کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:42  توسط صادق | 

درد من آهسته آهسته تو را گم می کنم

 

 زخم هایم را تحمل می کنم٬

 

با همین درد و غم و زخم تنم ٬

 

اندکی آن کوچه را گم می کنم٬

 

زخم هایم را تحمل می کنم٬

 

در کنار پیچک همسایه ها٬

 

زیر آن نارنج های سبز سبز٬

 

خاطرات دفترم گم می کنم٬

 

زخم هایم را تحمل می کنم٬

 

در میان جاده های بی عبور٬

 

نقطه ی آغاز را گم می کنم٬

 

جاده ی خود را کمی گم می کنم ٬

 

زخم هایم را تحمل می کنم٬

 

می روم تا قدر من دریا شود٬

 

میروم تا جاده ها صحرا شود٬

 

می روم تا من ٬خودم را گم کنم ٬

 

زخم هایم را تحمل می کنم٬


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:38  توسط صادق | 

 

زندگی با همه ی وسعت خویش

                                         محفل ساکت غم خوردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است 

                                            از تماتشاخانه تا آغاز حیات

                

                          تا به جایی که خدا می داند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:35  توسط صادق | 

من غرورم را

زمانی با دو دستانم شکستم

نزد تو

سالها در خفا و

در آشکارا

به تو گفتم دوستت دارم

به تو گفتم تو را اندازه ی جانم دوست می دارم

ولی افسوس

که تو

 حتی قطره های اشک مرا نیز باور نکردی

 و من برای تو مینویسم اینهمه را

تا بدانی

 اما حیف نمی دانی

یا نمی خواهی بدانی......

ای اشک های جاری بر صورتم مرا سیلی بزنید

که شاید از سادگی درآمدم

و اینگونه ابلهانه تقاضای عشق از او نکنم

چون او نمی داند

 من چه می کشم نمی داند هر شب من

 با قطره های اشکم درد دل می کنم

آری نمی داند او نمی داند

من

من

من

با تمام وجود دوستش دارم

نمی داند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:33  توسط صادق | 
 

دلم شکسته بود و می خندیدم

و قطره های خنده ام کم کم می گریستند

ومن .....

در امواج لبخندم غرق سکوت تاریک لحظه ها ،

چقدر مایوس، چقدر دلسرد

چه زود ته کشید باغ احساس دلم

ساعت تیک تاک خاموشی سر می دهد

 و من .....

بی صدا به دقایق مرگ آرزوهایم می نگرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:28  توسط صادق | 
شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.

باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو

زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی

 یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر

میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید

صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...


بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین

 گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده

بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست

 اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش

 زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر

شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با

فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود

 ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...


آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش

می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز

 صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی

 که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری

 برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق

 تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"

و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون

 همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش

می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو

تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونها

رو بهم چسبونده بود...


تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت

 می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش

 رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد

به کار کردن ...
اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر

 یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش

 رو مسموم کنه و دوباره ...


با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم

بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از

خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای

 "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا

 حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.


عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای

سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این

 بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.


آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون

عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون

عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟

این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !


ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .


هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته

بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد

عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...


کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست

 شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و

 مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای

 اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد

 ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...


شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه

قلبش همه چیز تاریکه...

اما پسر بعد از این ماجرا  دو روز بیشتر تو دنیا نموند  چون خیری از عشق و عاشقی ندیده بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 4:1  توسط صادق | 

شده يه چيزي تو دلت سنگينی كنه....؟؟؟خيلي سخته آدم كسي رو نداشته باشه...


دلش لک بزنه كه با يكی درد دل كنه ولی هيچكی نباشه...


نتونه به هيچكی اعتماد كنه هر چي سبک سنگين كنه تا دردش رو به يكی بگه ...


نتونه آخرش برسه به يه بن بست ...


تک و تنها با يه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...


اما راهی رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه آسمون رو می بينه به اون هم نمی تونه بگه...


خيری از آسمون هم نديده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته آدم خودش به تنهايی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهايی بناله...

خيلی سخته آدم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلی سخته آدم احساس كنه خدا انو از بنده هاش جدا كرده ...

خيلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده يا ...

پرده ی گناهات اونقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 3:49  توسط صادق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره دهکده غم
اگه بهترين غمخوارم نيستي بزرگترين غمم باش اگه بهترين
دوستم نيستي بهترين دشمنم باش

پیوندهای روزانه
همیشه فاصله ای هست
آرشیو پیوندهای روزانه
آثار یه عاشق تنها
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
ذوستان عاشق تنها
پوروفایل من
برگريزان
عشق را نمي شود به زنجير بست
مرا كسي نساخت/ خدا ساخت
دختر تنها
بی کسی تنها کسم بود
غزل گریه
بیگانه ای عاشق
یک چشم انتظار
بگو به ان که دل از بار غم گران دارد
بیگانه ای عاشق
درد دل
چشم انتظار
ماه و خورشید... ستاره
فیروزه..........
عشق من و تو
عشق من
دنیا میگذره چه با تو چه بی تو
زندگی سالم
تنهایی تنهام
زندگی مرگبار
بلندای آسمان
گروه نرم افزاری NiaziSoft ::.
راستی یعنی راستگویی،یکرنگی،روراستی
شهر بی گناه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
---------------------------------- sadeghsayadee@yahoo.com ********************* **************** جلو گيري از راست كليد كردن ******** -----------------
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
* منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس بزرگترین گالری کدهای جاوا 0 ***************** *****

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
* بزرگترین گالری کدهای جاوا 0